محمد تقي جعفري

424

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

( ( 3184 ) ) كار كن هين تا سليمان زنده است تا تو ديوى تيغ او برّنده است ( ( 3185 ) ) چون فرشته گشت از تيغ ايمن است وز سليمان ايمن و از خوف رست از سليمان هيچ او را خوف نيست دشمن ديو است و از وى ايمنى است ( ( 3186 ) ) حكم او بر ديو باشد نى ملك رنج در خاك است نى فوق فلك ( ( 3187 ) ) ترك كن اين جبر را كه بس تهيست تا بدانى سرّ سرّ جبر چيست ( ( 3188 ) ) ترك كن اين جبر جمع منبلان تا خبر يا بى از آن جبر چو جان ( ( 3189 ) ) ترك كن معشوقى وكن عاشقى اى گمان برده كه خوب وفايقى ( ( 3190 ) ) اى كه در معنى ز شب خامشترى گفت خود را چند جويى مشترى ( ( 3191 ) ) سر بجنبانند پيشت بهر تو رفت در سوداى ايشان دهر تو ( ( 3192 ) ) تو مرا گويى حسد اندر مپيچ چه حسد آرد كسى بر فوت هيچ ( ( 3193 ) ) هست تعليم خسان اى يار شوخ هم چو نقش خوب كردن بر كلوخ ( ( 3194 ) ) خويش را تعليم كن عشق ونظر كان بود كالنقش فى جرم الحجر ( ( 3195 ) ) نقش تو با توست شاگرد وفا غير شد فانى كجا جويى كجا ؟ ( ( 3196 ) ) تا كنى مر غير را حبر وسنى خويش را بد خو و خالى مىكنى ( ( 3197 ) ) متصل شد چون دلت با آن عدن هين بگو مهراس از خالى شدن ( ( 3198 ) ) امر قل زين آمدش كاى راستين كم نخواهد شد بگو درياست اين ( ( 3199 ) ) انصتوا يعنى كه آيت را بلاغ هين تلف كم كن كه لب خشك است باغ ( ( 3200 ) ) اين سخن پايان ندارد اى پدر اين سخن را ترك كن پايان نگر ( ( 3201 ) ) غيرتم آيد كه پيشت بيستند بر تو مىخندند وعاشق نيستند ( ( 3202 ) ) عاشقانت در پس پردهء كرم بهر تو نعره زنان بين دم به دم ( ( 3203 ) ) عاشق آن عاشقان غيب باش عاشقان پنج روزه كم تراش ( ( 3204 ) ) كه بخوردندت به خدعهء جذبه اى سالها زايشان نديدى حبه اى ( ( 3205 ) ) چند هنگامه نهى بر راه عام كام جستى برنيامد هيچ كام ( ( 3206 ) ) وقت صحت جمله يارند وحريف وقت درد وغم به جز حق كو اليف